امروز دفترچه زندگیمان ورق خورد

یک صفحه جدید باز شد

صفحه ای سفید و زیبا که پر از گل های لاله بود

پر از عطر و حس انتظار بود

به دلم وعده داده بودم با کمیل به خواب روم

و ندبه خوان چشم به دیدار تو باز کنم

قنوت نماز جمعم را فقط برای ظهورت دعا کنم

جمعه با تمام دلگیریش را دوست دارم

چون حس خوب با تو بودن را دارم ، به یاد تو بودن را

غروب که می شود لحظات سنگین تر می شود

کم کم دارم نا امید می شوم

یعنی این جمعه هم گذشت و لایق دیدار یا شاهد ظهور نشدم

آقای ما ، سید ما و مولای من

بگذر از ما

بگذر از خطا هایمان

و چه لذتی دارد آل یاسین را با گریه و مناجات در لحظات نزدیک اذان مغرب

هنوز هم چشمانم به در است

بینداز نگاهی بر ما